X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 13 آذر 1388 در ساعت 01:27 ~ چاپ مطلب
نویسنده : لیدا

عنوان : اهورا ایمان از ناصریا می گوید...


 

عمریه پنجره های خونه رو به هوای دیدنت وا می کنم  

توی نقره ریز اشک و آینه تو رو گم نکرده پیدا می کنم ... 

 

از جنوب آمده بود .  از جنوب خرد و خسته .  از جنوبی که شروه و شرجی اش ناصریا را به ما داده بود .   ناصری که رنگ و عطر دریا داشت ، همیشه .  بچه ی بندر عباس بود .  وقتی بهش گفتم بچگی مو توی محله " سید کامل " سپری کردم ، چشاش برقی زدن و   گفت " پس تو هم چوک بندری خو " گفتم " بندری بلد نیستم " گفت " بندری بودن که به زبان نیست "  و حالا می فهمم بندری بودن به زبان نیست .  حالا که مرد و زن و پیر و جوان را میبینم که برایت گریه می کنند .  اشک می ریزند و یکصدا " نازتکه " را می خوانند .  اینها همه بندری اند .  بندری هایی که خیلی هاشان هنوز یکبار هم بندر و دریایش را ندیده اند .  بندری هایی که شرجی و شروه را با اسم تو و ترانه ای که تو خوانده ای می شناسند .  بندر ی هایی که حالا تو برادر و پسر و دوست عزیزشانی .  حالا تو بهانه ی سفرشان به دریار شعر و شرجی شده ای .  بندری هایی که مثل من زبان بندر ی نمی دانند ، اما زبان ناصر را بهتر از هر بندری می فهمند و می شناسند . همه می گویند برای ناصر زود بود .  خیلی زود بود .  سی و شش سالگی که وقت رفتن نیست .  اما نمی دانند که چشم به دنیا نداشتی .  نمی دانستند که تو می دانستی که دنیا و آدم هایش همه بهانه اند و هیچ .  فکر می کردند اینها شعار است و نمی دیدند آن همه دست و دلبازی و بخشش ات را .  آن همه سخاوت جنوبی ات را که هر تازه آشنایی را هوا خواهت می کرد .  اینها نمی دانستند که تو چیزهایی را می بینی که از چشم خیلی ها پنهان است و تو میدیدی .  تو می دیدی که دوم ، سوم دی ماه هشتاد و دو زنگ زدی گفتی " برایاین ملودی ترانه ای بگو که آدم ها را به فکر مرگ بیندازد " گفتم " چرا مرگ ؟" گفتی " اول اینکه همه از مرگ غافلیم و بعد هم اینکه به زودی عده زیادی می میرند. " پرسیدم " چطور؟" که گفتی " چطورش مهم نیست ، مهم به فکر مرگ و توشه ی راه بودن است و ... "  و دو سه روز بعد که زلزله ی مهیب پنجم دی هزاران نفر را در گوشه ای از کویر به کام مرگ فرو برد .  و حالا مهم این نیست که ترانه ی تازه ای نمی خوانی .  مهم این نیست که موسیقی پاپ یکی از بهترین هایش را در این وانفسای ترانه و ترنم از دست داده است ،  مهم و دریغ این است که ما قدر و بهایت را آن طور که باید ندانستیم.  آن طور که باید نشناختیم نشنیدیمت.  حالا تو نیستی .  نه اینکه نباشی . اما تمام و کمال نیستی .  وگرنه تا دریا هست و شروه و شرجی و موجا موج صدایت که عطر عشق را می پراکند ،  هستی و در دل و دیده ی ما جا داری .  حالا که " با مرگ بی حساب شدی " حالا که هر غروب تکیه بر شانه ی لنج می نشینی و با ساز و صدایت خستگی جاشوان و ماهیگیران بندر را به آب میدهی .  حالا که با دریا یکی شده ای و هر شب از موج و ماه می توان شنیدت .  حالا که منظریم که کی و کجا دوباره می بینیم و می شنویم تو را .  

ناصریای بندر را . ناصریای ایران را . ناصریای خودمان را  . 

 

تهران . دی هشتاد و پنج . اهورا ایمان   

 

منبع : آلبوم ماندگار ( ناصر عبداللهی ) 


 

دوست عزیز استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع  می باشد .