X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 24 فروردین 1389 در ساعت 00:44 ~ چاپ مطلب
نویسنده : لیدا

عنوان : از جنس ناصر...


 

 ۲۹  آذر  1388 بندر عباس ...  

   

 

قرار بود از صبح زود بریم بهشت زهرا تا فرفوژه های آلاچیق اطراف مزار ناصریای عزیز که رنگ کردنش سه روز طول کشیده بود رو تموم کنیم . 

 

یکی از دوستان قرار بود با من بیاد سر مزار و به علت خراب شدن ماشین طول کشید ،با تاخیر  من و داداشم و بابک و مازیار ساعت 11 رسیدیم سر مزار .  

 وقتی رسیدم خانم گوینده ( از مشهد ) ، مرجان ( از تهران ) ، نازلی ( از قائمشهر ) ، جواد ( از بندر ) ، سپیده و مهدی ( از اصفهان ) اونجا بودن و مشغول رنگ کردن .  

 

مسئول بهشت زهرا و چند نفر دیگر هر چند وقت یکبار می اومدن و سر می زدن ( چون براشون جای سوال بود که چرا اینجا شلوغه ؟!!) و بچه ها هر بار بعد از توضیح دادن که امروز سالگرد ناصر عبداللهیه و ما طرفداراشون هستیم که هر کدوم از یه نقطه ی ایران اومدیم و اینجا جمع شدیم و از این حرفا ...  

 

در حالیکه صدای ضبط آژانسی که خانم گوینده رو آورده بودن بلند بود و صدای ناصریای عزیز توی بهشت زهرا پیچیده بود ما هر کدوم مشغول کاری بودیم ( رنگ کردن ، شستن سنگ ، جارو کردن ، آشغال ها رو جمع کردن ، تزیین کردن روی سنگ مزار ، گذاشتن گردو توی خرما و ... ) 

 

مژگان ، خاطره ، سیاورشن و دوستش هم به ما پیوستند . 

 

در همین حین بود که یه آقایی حدودا 45 ساله ، عینک دودی زده و کت و شلواری طوسی پوشیده با یک حالت خیلی خیلی خاص از ماشین پیاده شدن و اومدن نزدیک مزار و از بیرون به تک تک بچه ها خیره میشد .   

 

اول ما متوجه نشدیم ، ولی وقتی دیدیم این نگاه سنگین شده و تمامه ما ها رو یه طور خاص انگار تحت کنترل داره مشکوک شدیم .  

 

با نگاه به همدیگه اشاره می کردیم که این کیه ؟! 

 

خلاصه سرتون رو درد نیارم اینقدر مشکوک بودیم که یکی از بچه ها به من گفت : لیدا وقتی از جلوش رد شدم احساس کردم زیر کتش تفنگ  داره ! میگفت برم ماشینش رو خط بندازم ؟  

جالب اینجا بود که این آقا اصلا وارد اطاقک هم نمیشد ، فقط از یه نقطه ما ها رو نگاه می کرد .  

 

نزدیک به 1 ساعت این ماجرا ادامه داشت و استرس به تک تک ما منتقل شد و نمی تونستیم هیچ کاری بکنیم . به علت مرگ مشکوک ناصریامون می گفتیم حتما اومده ما ها رو هم بکشه . یادمه به یکی از بچه ها گفتم : نظرشو جلب کن که من از این زاویه عکسش رو بگیرم . ( خدا رو چه دیدی شاید واقعا مردیم ؟!!)  

 

دستم رنگی شده بود ، رفتم که بشورم دیدم یکی از بچه ها بدو بدو اومد طرفم و گفت :  

لیدا اگه گفتی چی شد ؟؟؟؟ 

 

من هم با یه حالت بد گفتم : کی رو کشت ؟!! 

 

گفت فقط بدو بیا و ببین ... 

 

خلاصه رسیدم توی اطاقک ... 

 

دیدم این آقا بعد از 2 ساعت یک قاب عکس ناصریا رو از توی ماشینش در آورد و اومد گذاشت روی سنگ مزاری که تزئئین کرده بودیم ... 

 

مادر نازلی با تعجب فراوان پرسید ؟ شما ؟؟!!!! 

 

که این آقا گفت : من عاشق ناصرم ، با ناصر می خوابم . بیدار میشم . میخورم . کار می کنم و خلاصه زندگی می کنم ... 

 

ما که مات و مبهوت مونده بودیم که این کیه و از کجا اومده ؟!!! 

 

بعد از نیم ساعت فهمیدیم که این بنده ی خدا از کرمان برای مراسم سالگرد ناصر عبداللهی اومده و فکر می کرده که فقط خودش عاشق ناصره .  

  

وقتی می بینه که بچه ها عاشقانه دارن کار می کنن و اشک می ریزن و از سراسر ایران با یک علاقه ی غیر قابل درک اونجا جمع شدن شُکه میشه و تا 2 ساعت نمی تونسته حرف بزنه ... 

 

بعد از اون مادر ناصر عبداللهی همراه با کوروش خواهر زاده ناصر عبداللهی اومدن ،بعد از چند دقیقه علیرضا  برادر ناصریا با خانم و دخترش  بعد پیروز قدم زنی پسر خاله ی ناصر عبداللهی همراه با خانم و دخترش اومدن ، بعد دختر عموی ناصریا همراه با شوهر و دخترش اومدن ، گروه گروه از آبادان و زیبا کنار و بوشهر اومده بودن ( جالب اینجا بود که هر کسی فکر می کرد فقط خودش یادشه که امروز سالگرد ناصریاست !)

  

کتابم توی دست همه می چرخید و هر کسی جمله ای رو به ناصریا هدیه می کرد توی بخش آخر کتاب که به این کار اختصاص داده شده بود می نوشتند ، در همین حین همون آقا اومد جلوم و گفت : میشه یه لحظه بیاین اینجا ؟   

رفتم طرفش . گفت : این کتاب کاملا در مورده ناصره ؟ گفتم : بله .  

گفت : شما نوشتین ؟ گفتم : بله .  

گفت : گوشی تون بلوتوث داره ؟!! 

 من هاج و واج که این سوال چه ربطی به این کتاب داره گفتم : بله !!!  

و بعد دیدم گفت : من 800 تا عکس ناصر توی گوشیم هست ، اگه به دردتون می خوره براتون بلوتوث کنم !  

(دیگه نمی تونم بنویسم ...)  

 فقط یه جمله در آخر بگم که این مرد با تمام صداقتش  

از جنس ناصر بود ... 

 


 

** دوست عزیز استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع  می باشد   **