زمان ثبت : 2 خرداد 1389 در ساعت 13:52 ~ چاپ مطلب
نویسنده : لیدا

عنوان : حضور خداوند ...


  

انسان زمزمه می کند ، پروردگارا با من سخن بگو  و ... 

چلچله ای آواز می خواند . اما انسان صدای چلچله را نمی شنود .  

انسان فریاد می زند پروردگارا با من سخن بگو  و آسمان صاعقه ای می زند ، اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود .  

انسان اطرافش را نگاه می کند  پروردگارا خود را به من نشان بده و ستاره ها می درخشند ،  اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند .  

انسان فریاد می زند پروردگارا معجزه ای بر من بیاور و کودکی متولد می شود ، اما انسان کودک را نمی پندارد که معجزه ای باشد .  

انسان نومیدانه گریه سر می دهد پروردگارا مرا لمس کن ، اجازه بده حضورت را احساس کنم و پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند ، انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود .  

 

 

 

 

 

از امروز با خود عهد کن هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خار نپنداری .  

 

مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد .  

 

 

هوشیار باش تا با کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی ...  

 

با تشکر از خانم گوینده برای انتخاب متن زیبا  

 


 

** دوست عزیز استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع  می باشد   **